RSS
 

بایگانی ‘نگرشی – اعتقادی’ دسته ها

۱۴- مبنا

11 نوامبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«مبنا»

خیلی وقت‌ها با دوستان سر موضوعات مختلف بحث پیش میاد و به نتیجه نمی‌رسه و آخرش هم هر کس همچنان سر حرف خودش وایستاده.

به نظرتون چرا اینطور میشه؟ چرا توی بحث و گفتگوها کمتر به تفاهم می‌رسیم؟

فکر کنم مطلبی که می‌خوام براتون بنویسم ریشه‌ی این مشکل باشه.

دو تا عکس زیر را با هم مقایسه کنید:

کاراکترهای قرمز و سبز در عکس 1

کاراکترهای آبی و زرد در عکس 2

حتما متوجه شدید که تفاوت عکسها در چیست؟

رنگ کاراکترها در هر عکسی با عکس دیگر تفاوت میکند و به عبارتی وجه مشترکی بین آنها وجود ندارد.

ریشه دعواها و به ثمر ننشستن گفت و گوها، نداشتن زیربنای مشترک در گفتگوهاست.

وقتی من انسانهای دیگر را زرد و آبی می‌بینم و شما آنها را سبز و قرمز میبینید، چگونه می‌توانیم به نتیجه‌ای مشترک در مورد رنگ آنها برسیم در حالیکه مبنای بحث و گفتگوی ما تفاوت دارد؟!

بین پدیده‌ها و اتفاقاتی که پیرامون ما می‌افتد ارتباطات منطقی وجود دارد. بنابراین اگر بتوانیم با طرف مقابل به نقطه‌ی مشترکی برسیم، از همانجا می‌توانیم بر اساس ارتباطات منطقی موجود، به شکل واقعی پدیده‌ها و اتفاقات دست پیدا کنیم.

برای روشن شدن بحث به یک مثال از فضای عکاسی می‌پردازیم:

یکی از پارامترهای مهم در عکاسی «تراز سفیدی» است (White Balance). یعنی چی؟

یعنی دوربین شما برای اینکه رنگهای مقابل خودش را تشخیص بدهد باید ابتدا نقطه‌ای را به عنوان سفید مطلق در نظر بگیرد و سپس بر اساس روابط منطقی بین رنگها که میداند، باقی رنگها را تشخیص دهد.

اگر تراز سفیدی دوربین تنظیم نباشد، رنگها واقعی ثبت نمی‌شوند.

پس روشن شد که برای به تفاهم رسیدن و به وجود آمدن همفکری، باید ابتدا به یک زیربنای مشترک دست پیدا کنیم. و اتفاقا در بیشتر اوقات اگر آن زیربنای مشترک درست بشود دیگر نیازی نیست که روبناها ترمیم شوند بلکه تمام مطالب بعدی خود به خود مشترک خواهد شد.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۱۳- شلخته

05 نوامبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«شلخته»

یادتونه یه پست در مورد اون دیوونه نوشته بودم؟ (مطلب 11: دیوونه)

امروز یک جریان مشابهی رو مشاهده کردم.

صبح زود داشتم از بازار رد میشدم و هنوز مغازه ها باز نکرده بودن به جز چندتاشون تک و توک.

چندنفر رو دیدم که کنار بازار روی زمین نشسته بودن و یه بشقاب یکبارمصرف که توش مقداری پنیر و کره بود رو گذاشته بودن زمین و هر کدوم مقداری نون دستشون بود و داشتن صبحانه میخوردن!

برای یک لحظه به خودم گفتم عجب آدمهای بی‌کلاس و بی‌شخصیت و بی‌فرهنگ و کثیفی! آخه گوشه‌ی بازار جای صبحانه خوردنه؟!!!

ولی یه خورده که رد شدم دوباره برگشتم و از همون دور نگاهشون کردم و با خودم گفتم میشه از یه زاویه‌ی دیگه هم به موضوع نگاه کرد.

اینها کسایی هستن که وقتی ته دلشون میری و بندهایی که سرشون اونجا گره خورده رو نگاه میکنی، میبینی که تعداد این بندها خیلی کمتر از بندهای دلهای خودمونه!

نمیخوام بگم شلخته بودن و مراعات نکردن ادب و کاری به رابطه با دیگران نداشتن و پشت با زدن به همه ی اعتباریات، چیز خوبیه‌ها! نه! رعایت نظم و تمیزی یک از امور بسیار مهم در دین ماست.

میخوام بگم توی اونها یک نقطه‌ی مثبت وجود داره که خیلی از ماها نداریم. میدونین اون چیه؟

اونها به این اعتباریات که دست‌ساز خودمونه دل نبستن و برای همین هم خیلی راحت و بدون درگیری زندگی میکنن: هر جا که پیش اومد میخوابن؛ هر جا که پیش اومد غذا میخورن؛ هر غذایی که به دستشون رسید استفاده میکنن و …

باز هم میگم که منظور من این نیست که از فردا پشت پا بزنیم به همه‌ی قوانین و امور اعتباری که در عرف باید رعایت بشه! میخوام نکات مثبتی که در دیگر طرز فکرها هست رو جمع کنیم و به دارایی خودمون اضافه کنیم.

نتیجه اینکه اگر کسی بتونه در عین اینکه آداب و رسوم عرفی رو مراعات میکنه، اما بند به اونها نشه و دل در گرو اونها قرار نده، میتونه در قله‌ی موفقیت وایسه.

ممکنه بگین که خوب اگه قرار باشه آداب و رسوم عرفی رو مراعات کنیم که دیگه فرقی نمیکنه که دل به اونها ببندیم یا نه؟!

جوابش اینه که هرگز اینطور نیست! فرق این دو تا در رفتارهای انسان به راحتی قابل مشاهده است.

مثلا بارها وقتی با اتوبوس به مشهد میرفتم توی راه که برای استراحت نگه میداشت خیلی ها میگفتن: اه اه! اینجا دستشوییهاش بو میده! انبارش موش داره! بیابون پشت سرش سوسک داره! چند فروند مگس اینجا دارن پرواز میکنن! کارگرش چرا لباس فرم نداره؟ چرا کفپوشش سرامیک نیست؟ چرا توالت فرنگی نداره؟ و اصلا به طور کلی قید پیاده شدن رو میزدن!!!

خوب درسته که ما باید فضای اطراف خودمون رو تمیز نگه داریم و سعی کنیم در ظاهر نظم و تمیزی و زیبایی رو رعایت کنیم اما وقتی که در عین مراعات کردن اینها دل بهشون نبسته باشیم، وقتی به چنین جایی میرسیم، ناخودآگاه درون ما میگه این حرفها رو بذار کنار و برو نیازهای خودت رو با همینها برطرف کن. اینها قوانینی است که خودت ساختی! نباید اسیر اونها بشی! در بند اسارت بودن بد است!

نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه؟

منتظر نظرات اصلاحی شما میمونم.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۱۱- دیوونه

26 اکتبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«دیوونه»

توی محله‌ی ما یک نوجوانی هست حدودا 14 ساله. از نظر عقلی مشکل داره. بچه‌ها بهش میگن: دیوونه!

مرتب مشغول بازیه؛ گاهی با سوارشدن روی یه چوب، سوارکاری با اسب رو شبیه‌سازی می‌کنه و گاهی با عروسکهایی که داره وسط چمنای میدون، دیگران رو به خنده درمیاره. گاهی هم دوچرخه رو به جای اسب استفاده میکنه و با هی کردن و بالا و پایین پریدن رو زین دوچرخه، در عالم سوارکاری خودش به مشکلات من و شما میخنده.

دیروز که باهاش برخورد کردم و خنده‌ی همیشگیش رو دیدم، با خودم فکر کردم: راستی این دیوونه‌اس یا ما؟!!!

راستش رو میخواین؟

هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم!!!

آخه میدونین اون به چه چیزایی میخنده؟ به اعتباریاتی که من و شما تو عالَم واسه خودمون درست کردیم میخنده!

مثلا این مسائل بین ماها تبدیل به یه عرف شده: توی کوچه و خیابون نباید خندید، نباید بلند بلند حرف زد، نباید بازی کرد، نباید بدو بدو کرد؛ بلکه باید سنگین و رنگین بریم و بیام. هر چند چنته‌ی ما خالی از صفا و صمیمیت باشه اما همینکه یک سری قوانین دست‌ساز خودمون رو رعایت کنیم آدمایی متمدّن و باکلاس به حساب میایم.

اون به همین چیزا میخنده! میگه شما چقدر دیوونه‌اید که خودتون یه اعتبارهایی رو درست میکنین و بعد هم فکر میکنین با اون اعتبارها ارزش پیدا می‌کنین!!!

میدونید چرا میخنده؟ چون با خودش میگه چرا اکثر آدمها دیوونه هستن؟ اون به رفتار من و شما می‌خنده!

با خودش میگه اینها که خالی از یک ذرّه محبت و عشق هستن چرا وقتی به هم میرسن تا کمر خم میشن؟ چرا احترامای بیخودی به هم میذارن در حالی که دلهاشون پر از نفرته؟

آره من هنوز نتونستم به نتیجه برسم که او دیوانه است یا ما؟

شما می‌دونین؟

پ ن 1: منظور از اعتباریات در اینجا اونهایی است که با واقعیت در تضاد باشن و الا بعضی از اعتباریات هستند که پشتوانه‌ی عقلانی دارن. مثلا اینکه من و شما مالک یک چیزی میشیم یک امر اعتباری است اما پشتوانه‌ی عقلانی داره.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۱۰- یک کاسه حلیمی

21 اکتبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«یک کاسه ی حلیمی»

اگه خوب نگاه کنید ما همیشه در حال نق زدن هستیم!

خدایا چرا به فلانی این رو دادی به من ندادی؟ چرا من رو در فلان موقعیت نذاشتی؟ چرا وضع مالیم خوب نیست؟ چرا و چرا و چرا …

با توجه به جوابی که در مطلب 6: (پاسخ ‹گفتم گفت› 1) و مطلب 7: (پاسخ ‹گفتم گفت› 2) در مورد این جور سؤالها از قول یکی از دوستان داده بودم، یاد یک شعری افتادم که اون جوابهای فلسفی رو به راحتی در قالب شعر بیان کرده:

یک کاسه‌ی حلیمی، در دست یک یتیمی

میخورد و ناله میکرد، ای وای روغنش کو؟

آنچه پادشاه مملکت وجود به ما داده است از سر لطف و مهربانی بوده است نه به خاطر طلبکاری ما !! آن وقت اگر اینگونه سؤالها در ذهن ما دور بزند و پیوسته دنبال برشمردن کم و کاستی‌ها باشیم این ضرب المثل خود را نشان میدهد که:

اسب پیشکشی را دندان نمی‌شمرند

هر چه هست از اوست، زنده باد حضرت دوست و مرده باد هر چه غیر اوست.

 

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۹- پاسخ ‹گفتم گفت› ۳

16 اکتبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 3»

سؤالی را در مطلب قبلی (گفتم گفت بیان 2) طرح کردیم:

آیا خدا با متفاوت خلق کردن ما، به ما ظلم کرده است؟

کلید حل این سؤال رو تو این مساله باید جستجو کنیم که:

وقتی با شرایط بیرونی و درونی خاصی پا به این عالم میذاریم، میشه این انتظار رو از خدا داشت که بر اساس حکمت خودش امکانات رو متناسب با هویت من برای من قرار بده.

اما قبل از اینکه پا به عالم هستی بذاریم (و در واقع وقتی که اصلاً نیستیم!) دیگه چه حقی داریم که همچین سؤالی رو بپرسیم که آیا خدا با متفاوت خلق کردن ما در حق ما ظلم کرده یا نکرده؟

این حق به این خاطر وجود نداره چون صاحب حقی! وجود نداره. بنابراین تا قبل از اینکه خدا به ما هستی ببخشه ما نمیتونیم همچین سؤالی بکنیم و این اوست که لطف کرده و ما رو از عدمستان به وادی وجود منتقل میکنه.

توضیح بیشتر اینکه شاید علت این سؤال این باشه که ما برای خودمون قبل از ورود به این عالم یک من مستقلی فرض می کنیم (و لو به صورت ناخودآگاه) و با توجه به اون «من مستقل» این سؤال رو می پرسیم که چرا در حق من ظلم شده؟ در حالیکه اصلا این من قبل از عالم وجود نداشته تا استحقاق یک نوعی خاصی از امکانات رو داشته باشه و حالا که بهش ندادن بخواد اعتراض کنه.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۸- گفتم گفت (بیان ۲)

11 اکتبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«گفتم گفت (بیان 2)»

تفاوتها و تمایزهایی که تو زندگی ماها هست خیلی واضحه؛ اما گاهی ذهن ما رو به خودشون مشغول می کنن؛ مخصوصاً وقتی که ما تو این تفاوتها تو قسمت بدتر! قضیه وایساده باشیم.

بابای من کارمند ساده، بابای تو تاجر پولدار؛

دانشگاه من جزو برترینهای علمی، دانشگاه تو در حد یک دبیرستان!

و …

و همینطور این داستان ادامه داره بطوریکه این سؤال تو فضاهای مذهبی این شکلی پرسیده میشه که چرا من حضرت علی علیه السلام نشدم؟! که اگر می شدم من هم چنین و چنان بودم!

اگه بخوایم این سؤال رو به طور واضح بپرسیم این شکلی میشه که: چرا امکاناتی که ایجاد اونها به دست من نبوده، برای من و دیگران متفاوت توزیع شدن؟

اگه همین سؤال رو بخوایم تو فضای دینی بپرسیم این شکلی میشه که:

تفاوت انسانها می تونه بسته به وضعیتی باشه که اونها تو «عالم ذرّ» داشتن، اما تفاوت اونها در «عالم ذرّ» به خاطر چیه؟ و اگه باز پای یه عالم دیگه ای رو به میان بکشیم ، سؤال مجددا تکرار میشه که تفاوت تو اون عالم به خاطر چی بوده؟

اینجا که می رسیم دیگه چاره ای جز پذیرش این مطلب نداریم که خدا بر اساس مصالحی ما رو متفاوت خلق کرده.

اما سؤال اصلی اینجا جلوه گر می شه که:

آیا خدا با متفاوت خلق کردن ما، به ما ظلم کرده است؟

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۷- پاسخ ‹گفتم گفت› ۲

06 اکتبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 2»

گفتم: خوب اگه داره لطف می‌کنه و به قول شما مهربونی می‌کنه دیگه چرا اجرتش رو می‌خواد و ما رو زجر میده؟ این همه دستورات دینی فرستاده که نماز بخونید و روزه بگیرید و نمیدونم چی و چی …

گفت: اصلاً دستورات دینی رو اشتباه فهمیدی!!! واجب و حرام، اجبار نیست! بلکه نشان دادن راه است.

راستش قدری جا خوردم ولی توضیحی که داد خیلی برام جالب بود و تقریباً هر چی قبلاً تو کتابها خونده بودم و شنیده بودم و قبول نداشتم رو شست و گذاشت کنار و به جاش یه مطلب تازه آورد.

گفت: اگر تو سوار ماشین بری توی جاده و برسی سر یک دوراهی بعد از یک نفر سؤال کنی آقا مشهد از کدوم طرف بریم؟ بگه باید از سمت راست بری. تو از ماشین پیاده نمیشی و باهاش دعوا کنی که چرا از لفظ باید استفاده کردی مگه تو کی هستی که به من امر و نهی کنی؟ چون اگه همچین کاری کنی میگه خوب بیا از سمت چپ برو به من چه اصلاً! تو خواستی مشهد بری من هم راه رو نشون دادم! بله اگر مشهد بخوای بری حتماً باید از سمت راست بری و سمت چپ به مشهد نمیرسه.

می‌گفت: خدا هم مثل کسی که داره از بالا به ما نگاه میکنه و مسیرها رو به طور کامل می‌بینه، باز هم به ما لطف کرده و گفته من دارم انتهای این دو جاده رو می بینم؛ این طرف به خوشبختی ابدی می‌رسه و این طرف به بدبختی ابدی! حالا انتخاب با خودته. هر کدوم از راه‌ها رو که انتخاب کنیم باز بهمون میگه خوب این راهی که انتخاب کردی برای اینکه بتونی به آخر برسونی باید این کارها رو انجام بدی و این کارها رو هم انجام ندی. این باید گفتن، مثل همون باید گفتن اون راهنما سر دو راهی مشهد می‌مونه.

خلاصه اگر بخوای به خوشبختی ابدی برسی خدا گفته راهش رو من دارم، میام و بهت لطف میکنم و تقلّب میرسونم! اینطوری حرکت کن. اگر هم می‌خوای جهنم بری باز هم راهش رو بهت نشون می‌دهم از این طرف و اینطوری راه برو.

پس باز هم خدا داره لطف و مهربونی خودش رو به ما نشون میده و اتفاقاً در مقابل هم هیچوقت هیچ چیزی از ما نخواسته و همینه که باعث میشه ما هم به خدا عشق بورزیم. کسی که بی‌منّت در حق ما خوبی میکنه و در مقابل هم هیچ چیزی نمیخواد.

اووووووووووووووووه!!! سرم سوت کشید!

ولی برای من که جالب بود، شما رو نمیدونم.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۶- پاسخ ‹گفتم گفت› ۱

30 سپتامبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 1»

وقتی که من اون حرفها رو بهش زدم بهم گفت: چند تا چیز رو با هم قاطی کردی. اینکه خدا ما رو محتاج آفریده یک حرفیه و اینکه عبادت کردن به خاطر چیه یه حرف دیگه است.

بعد شروع کرد جواب سؤال من رو بده (که بیشترش چون فلسفی بود نفهمیدم ولی اون مقداریش رو که فهمیدم و من رو تقریباً قانع کرد رو برای شما هم میگم اگه نظری داشتین بگین).

میگفت: خدا ما رو محتاج نیافریده!

میگفت: یک مثال برات بزنم: فرض کن در وسط یک بیابان برهوت، یک شهر بزرگِ آباد با دیوارهای سر به فلک کشیده‌ی دور شهر وجود داره … وسط این شهر کاخی بر پا شده و خدا حکمران و پادشاه این شهره.

میگفت: ما انسانها (و البته همه‌ی موجودات عالم) بی آب و غذا و بی جا و بی لباس با تمام دردها و نیازها و کمبودها بیرون این شهر در آن بیابان هستیم و در حال جان دادن که ناگاه آن حکمران عیّار از راه می‌رسه و به ملازمان رکابش دستور میده تا ما رو به شهرش ببرن. بعد اونجا به ما آب و غذا و جا و پوشاک میده و خلاصه نیازهامون رو برطرف میکنه. تازه اگر همه‌ی نیازهامون رو هم برطرف نکنه بازم ازش تشکر می‌کنیم میگیم باز همین قدرش هم خیلی مردونگی کرده.

مثال ما و خدا اینطوریه. یعنی نیاز و فقر ما مال ذاتمون هست نه اینکه خدا ما رو نیازمند کرده باشه. ما نیاز به وجود پیدا کردن داشتیم تا تکامل پیدا کنیم، نیاز به امور مادی داشتیم تا این عالَم رو پشت سر بذاریم، نیاز به امور معنوی داشتیم تا رشد روحی کنیم، نیاز به دانش داشتیم تا رشد ذهنی کنیم و … خدا هم به ما وجود داد و هم امور مادی و معنوی رو در اختیارمون گذاشت تا رشد کنیم و از محدودیت‌ها خارج بشیم.

پس به هر مقدار که به ما چیزی بده باید ازش تشکر کنیم چون طلبکارش که نبودیم! بلکه از سر لطف و مهربانی ما رو تیمار میکنه.

پ ن 1: بعداً گفت که منظور از این شهر، عالم وجود هست.

پ ن 2: اینکه اون بیابون یعنی چی و ما مگه کجا بودیم و اون نیازها از کجا اومده بوده و … سؤالهایی بود که پرسیدم و گفت اگر بخوای جوابش رو بدونی باید 20 سال فلسفه بخونی!!! ولی گفت به اون قبلش فکر نکن چون فقط گیج‌تر میشی. همین مقدارش رو هم که فهمیدم باید کلاهم رو پرت کنم آسمون هفتم!

 
۲ دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۵- گفتم گفت (بیان ۱)

23 سپتامبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«گفتم گفت (بیان 1)»

به یکی گفتم: چرا باید این همه عبادت کنیم؟

گفت: خوب برای اینکه شکر نعمتهای خدا رو کرده باشیم دیگه! اون به ما آب و غذا داده و دیگر نیازهامون رو هم برآورده می‌کنه.

گفتم: مثال خدا و خلق شبیه جریان پدر و فرزنده.

گفت: چطور؟

گفتم: پدر و مادر باعث میشن بچه به دنیا بیاد و بعد شروع میکنن نیازهای اون رو برآورده کردن بعد هم به ما میگن! به پدر و مادرتون احترام کنین چون شما رو به وجود آوردن و نیازهاتون رو برآورده کردن و …؛

من قبول دارم که رابطه‌ی خدا و خلق مثل جریان پدر و فرزنده، اما من این طرز احترام کردن رو قبول ندارم چه در مورد خدا و خلق و چه در مورد پدر و فرزند.

گفت: چرا!

گفتم: خوب میخواستن من رو به وجود نیارن! اینکه نیازهای من رو برآورده میکنن که منّت نداره! آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته! ما رو به وجود آوردن و حالا هم باید نیازها رو برآورده کنن؛ وظیفشونه.

گفت: خوب چی میخوای بگی؟

گفتم: جریان خدا و خلق هم همینه؛ خودش ما رو طوری آفریده که همیشه محتاجش باشیم بعد که بهمون نیازهامون رو میده میگه ببینین من چقدر خوبم! عین اینکه شما یک نفر رو معتاد کنی بعد بری بهش مواد مخدر مجانی بدی بگی ببین من چقدر دوست دارم که مواد مجانی بهت میدم!

خوب من چطور چنین خدایی رو دوست داشته باشم و بهش عشق بورزم؟ من رو محتاج کرده و بعد هم یکسره منّت سرم میذاره که ببین من بهت مواد میدم حالا باید من رو عبادت کنی.

به نظرتون چه جوابی به من داده باشه خوبه؟ (پست های بعدی رو پیگیری کنین)

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۴- این پرونده باز است

14 سپتامبر

بسم الله الرحمن الرحیم

«همه چیز را همگان دانند»

بسیاری از اختلافات از اونجا شروع میشن که من و شما حرف‌های خودمون رو صد در صد درست میدونیم و اصلاً احتمال نمیدیم که شاید ما اشتباه فهمیده باشیم.

بعضی وقتها به مسأله‌هایی برمی‌خوریم که خیلی روان و راحت حل میشن و ما هم سفت و محکم میتونیم بگیم که فلان چیز اینطوری هست یا نیست؛ مثل همون داستان معروف «ماست سفید است»!

ولی همیشه قضیه به این راحتی‌ها نیست؛ مسائل پیچیده‌ای که در این عالم هست همچون پریوَشی است که به زودی نقاب از رخ بر نمی‌گیرد.

به هر طرف که نگاه کنین میتونین از اینجور مسائل رو ببینین. شما تا حالا با این دست مشکلات و پیچیدگی‌ها روبرو شدین؟

اگر روبرو بشین کدوم روحیه رو بیشتر می‌پسندین؟

– روحیه‌ی قضاوت قاطع و سریع و بدون جستجوی کافی؟

– یا روحیه‌ی تأمل و کَند و کاو همراه با صبر وحوصله؟

در این وبلاگ سعی می‌کنیم به رویکرد دوم پایبند باشیم؛ میدونین چرا؟

حکایت: «که بروزگارِ خسرو اندر وقتِ وزارتِ بُزَرْجُمِهْر رسولی آمد از روم. خسرو بنشست چنانکه رسمِ ملوکِ عجم بُوَد و رسول را بار داد. ویرا با رسول بارنامَه[1] همی بایست کند ببزرجمهر، یعنی که مرا چنین وزیریست. پیشِ رسول با وزیر گفت: ای فلان همه چیز در عالم تو دانی؟ بزرجمهر گفت: نه ای خدایگان. خسرو از آن طیره شد و از رسول خجل گشت. پرسید که: همه چیز پس که داند؟ بزرجمهر گفت: همه چیز همگان دانند و همگان هنوز از مادر نه زاده‌اند.»[2]

پس ما با رویکرد دوم جلو میریم و برای همین هم مطالبی که اینجا مطرح می‌کنیم پرونده‌هایی خواهند بود که قراره پیش وجدان شما بسته بشن نه با قضاوت ما.

این پرونده ها باز می مونن، تا شما با وجدانتون در مورد اونها قضاوت کنین.

به علاوه اینکه این پرونده ها باز می‌مونن، تا شما در گردآوری شواهد و مدارک به ما کمک کنین.

البته منظورمون پرونده‌ی مطالب فکریه‌ها! نه پرونده‌های جنایی و دعواهای حقوقی! تازه اگر از اون نوع هم داشته باشیم بازم از زاویه‌ی فکر و اندیشه بهش نگاه خواهیم کرد.

این پرونده باز است …

پ.ن.1: بارنامَه تفاخر را گویند. یعنی می‌خواست با بزرجمهر به رسول روم تفاخر کند.

پ.ن.2: قابوس‌نامه، باب ششم: «در فزونیِ گهر از فزونیِ خرد و هنر»

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی