RSS
 

Posts Tagged ‘عشق’

۱۱- دیوونه

۰۴ آبان

بسم الله الرحمن الرحیم

«دیوونه»

توی محله‌ی ما یک نوجوانی هست حدودا 14 ساله. از نظر عقلی مشکل داره. بچه‌ها بهش میگن: دیوونه!

مرتب مشغول بازیه؛ گاهی با سوارشدن روی یه چوب، سوارکاری با اسب رو شبیه‌سازی می‌کنه و گاهی با عروسکهایی که داره وسط چمنای میدون، دیگران رو به خنده درمیاره. گاهی هم دوچرخه رو به جای اسب استفاده میکنه و با هی کردن و بالا و پایین پریدن رو زین دوچرخه، در عالم سوارکاری خودش به مشکلات من و شما میخنده.

دیروز که باهاش برخورد کردم و خنده‌ی همیشگیش رو دیدم، با خودم فکر کردم: راستی این دیوونه‌اس یا ما؟!!!

راستش رو میخواین؟

هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم!!!

آخه میدونین اون به چه چیزایی میخنده؟ به اعتباریاتی که من و شما تو عالَم واسه خودمون درست کردیم میخنده!

مثلا این مسائل بین ماها تبدیل به یه عرف شده: توی کوچه و خیابون نباید خندید، نباید بلند بلند حرف زد، نباید بازی کرد، نباید بدو بدو کرد؛ بلکه باید سنگین و رنگین بریم و بیام. هر چند چنته‌ی ما خالی از صفا و صمیمیت باشه اما همینکه یک سری قوانین دست‌ساز خودمون رو رعایت کنیم آدمایی متمدّن و باکلاس به حساب میایم.

اون به همین چیزا میخنده! میگه شما چقدر دیوونه‌اید که خودتون یه اعتبارهایی رو درست میکنین و بعد هم فکر میکنین با اون اعتبارها ارزش پیدا می‌کنین!!!

میدونید چرا میخنده؟ چون با خودش میگه چرا اکثر آدمها دیوونه هستن؟ اون به رفتار من و شما می‌خنده!

با خودش میگه اینها که خالی از یک ذرّه محبت و عشق هستن چرا وقتی به هم میرسن تا کمر خم میشن؟ چرا احترامای بیخودی به هم میذارن در حالی که دلهاشون پر از نفرته؟

آره من هنوز نتونستم به نتیجه برسم که او دیوانه است یا ما؟

شما می‌دونین؟

پ ن 1: منظور از اعتباریات در اینجا اونهایی است که با واقعیت در تضاد باشن و الا بعضی از اعتباریات هستند که پشتوانه‌ی عقلانی دارن. مثلا اینکه من و شما مالک یک چیزی میشیم یک امر اعتباری است اما پشتوانه‌ی عقلانی داره.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۷- پاسخ ‹گفتم گفت› ۲

۱۴ مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 2»

گفتم: خوب اگه داره لطف می‌کنه و به قول شما مهربونی می‌کنه دیگه چرا اجرتش رو می‌خواد و ما رو زجر میده؟ این همه دستورات دینی فرستاده که نماز بخونید و روزه بگیرید و نمیدونم چی و چی …

گفت: اصلاً دستورات دینی رو اشتباه فهمیدی!!! واجب و حرام، اجبار نیست! بلکه نشان دادن راه است.

راستش قدری جا خوردم ولی توضیحی که داد خیلی برام جالب بود و تقریباً هر چی قبلاً تو کتابها خونده بودم و شنیده بودم و قبول نداشتم رو شست و گذاشت کنار و به جاش یه مطلب تازه آورد.

گفت: اگر تو سوار ماشین بری توی جاده و برسی سر یک دوراهی بعد از یک نفر سؤال کنی آقا مشهد از کدوم طرف بریم؟ بگه باید از سمت راست بری. تو از ماشین پیاده نمیشی و باهاش دعوا کنی که چرا از لفظ باید استفاده کردی مگه تو کی هستی که به من امر و نهی کنی؟ چون اگه همچین کاری کنی میگه خوب بیا از سمت چپ برو به من چه اصلاً! تو خواستی مشهد بری من هم راه رو نشون دادم! بله اگر مشهد بخوای بری حتماً باید از سمت راست بری و سمت چپ به مشهد نمیرسه.

می‌گفت: خدا هم مثل کسی که داره از بالا به ما نگاه میکنه و مسیرها رو به طور کامل می‌بینه، باز هم به ما لطف کرده و گفته من دارم انتهای این دو جاده رو می بینم؛ این طرف به خوشبختی ابدی می‌رسه و این طرف به بدبختی ابدی! حالا انتخاب با خودته. هر کدوم از راه‌ها رو که انتخاب کنیم باز بهمون میگه خوب این راهی که انتخاب کردی برای اینکه بتونی به آخر برسونی باید این کارها رو انجام بدی و این کارها رو هم انجام ندی. این باید گفتن، مثل همون باید گفتن اون راهنما سر دو راهی مشهد می‌مونه.

خلاصه اگر بخوای به خوشبختی ابدی برسی خدا گفته راهش رو من دارم، میام و بهت لطف میکنم و تقلّب میرسونم! اینطوری حرکت کن. اگر هم می‌خوای جهنم بری باز هم راهش رو بهت نشون می‌دهم از این طرف و اینطوری راه برو.

پس باز هم خدا داره لطف و مهربونی خودش رو به ما نشون میده و اتفاقاً در مقابل هم هیچوقت هیچ چیزی از ما نخواسته و همینه که باعث میشه ما هم به خدا عشق بورزیم. کسی که بی‌منّت در حق ما خوبی میکنه و در مقابل هم هیچ چیزی نمیخواد.

اووووووووووووووووه!!! سرم سوت کشید!

ولی برای من که جالب بود، شما رو نمیدونم.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۶- پاسخ ‹گفتم گفت› ۱

۰۸ مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 1»

وقتی که من اون حرفها رو بهش زدم بهم گفت: چند تا چیز رو با هم قاطی کردی. اینکه خدا ما رو محتاج آفریده یک حرفیه و اینکه عبادت کردن به خاطر چیه یه حرف دیگه است.

بعد شروع کرد جواب سؤال من رو بده (که بیشترش چون فلسفی بود نفهمیدم ولی اون مقداریش رو که فهمیدم و من رو تقریباً قانع کرد رو برای شما هم میگم اگه نظری داشتین بگین).

میگفت: خدا ما رو محتاج نیافریده!

میگفت: یک مثال برات بزنم: فرض کن در وسط یک بیابان برهوت، یک شهر بزرگِ آباد با دیوارهای سر به فلک کشیده‌ی دور شهر وجود داره … وسط این شهر کاخی بر پا شده و خدا حکمران و پادشاه این شهره.

میگفت: ما انسانها (و البته همه‌ی موجودات عالم) بی آب و غذا و بی جا و بی لباس با تمام دردها و نیازها و کمبودها بیرون این شهر در آن بیابان هستیم و در حال جان دادن که ناگاه آن حکمران عیّار از راه می‌رسه و به ملازمان رکابش دستور میده تا ما رو به شهرش ببرن. بعد اونجا به ما آب و غذا و جا و پوشاک میده و خلاصه نیازهامون رو برطرف میکنه. تازه اگر همه‌ی نیازهامون رو هم برطرف نکنه بازم ازش تشکر می‌کنیم میگیم باز همین قدرش هم خیلی مردونگی کرده.

مثال ما و خدا اینطوریه. یعنی نیاز و فقر ما مال ذاتمون هست نه اینکه خدا ما رو نیازمند کرده باشه. ما نیاز به وجود پیدا کردن داشتیم تا تکامل پیدا کنیم، نیاز به امور مادی داشتیم تا این عالَم رو پشت سر بذاریم، نیاز به امور معنوی داشتیم تا رشد روحی کنیم، نیاز به دانش داشتیم تا رشد ذهنی کنیم و … خدا هم به ما وجود داد و هم امور مادی و معنوی رو در اختیارمون گذاشت تا رشد کنیم و از محدودیت‌ها خارج بشیم.

پس به هر مقدار که به ما چیزی بده باید ازش تشکر کنیم چون طلبکارش که نبودیم! بلکه از سر لطف و مهربانی ما رو تیمار میکنه.

پ ن 1: بعداً گفت که منظور از این شهر، عالم وجود هست.

پ ن 2: اینکه اون بیابون یعنی چی و ما مگه کجا بودیم و اون نیازها از کجا اومده بوده و … سؤالهایی بود که پرسیدم و گفت اگر بخوای جوابش رو بدونی باید 20 سال فلسفه بخونی!!! ولی گفت به اون قبلش فکر نکن چون فقط گیج‌تر میشی. همین مقدارش رو هم که فهمیدم باید کلاهم رو پرت کنم آسمون هفتم!

 
۲ دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۵- گفتم گفت (بیان ۱)

۰۱ مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

«گفتم گفت (بیان 1)»

به یکی گفتم: چرا باید این همه عبادت کنیم؟

گفت: خوب برای اینکه شکر نعمتهای خدا رو کرده باشیم دیگه! اون به ما آب و غذا داده و دیگر نیازهامون رو هم برآورده می‌کنه.

گفتم: مثال خدا و خلق شبیه جریان پدر و فرزنده.

گفت: چطور؟

گفتم: پدر و مادر باعث میشن بچه به دنیا بیاد و بعد شروع میکنن نیازهای اون رو برآورده کردن بعد هم به ما میگن! به پدر و مادرتون احترام کنین چون شما رو به وجود آوردن و نیازهاتون رو برآورده کردن و …؛

من قبول دارم که رابطه‌ی خدا و خلق مثل جریان پدر و فرزنده، اما من این طرز احترام کردن رو قبول ندارم چه در مورد خدا و خلق و چه در مورد پدر و فرزند.

گفت: چرا!

گفتم: خوب میخواستن من رو به وجود نیارن! اینکه نیازهای من رو برآورده میکنن که منّت نداره! آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته! ما رو به وجود آوردن و حالا هم باید نیازها رو برآورده کنن؛ وظیفشونه.

گفت: خوب چی میخوای بگی؟

گفتم: جریان خدا و خلق هم همینه؛ خودش ما رو طوری آفریده که همیشه محتاجش باشیم بعد که بهمون نیازهامون رو میده میگه ببینین من چقدر خوبم! عین اینکه شما یک نفر رو معتاد کنی بعد بری بهش مواد مخدر مجانی بدی بگی ببین من چقدر دوست دارم که مواد مجانی بهت میدم!

خوب من چطور چنین خدایی رو دوست داشته باشم و بهش عشق بورزم؟ من رو محتاج کرده و بعد هم یکسره منّت سرم میذاره که ببین من بهت مواد میدم حالا باید من رو عبادت کنی.

به نظرتون چه جوابی به من داده باشه خوبه؟ (پست های بعدی رو پیگیری کنین)

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی