RSS
 

Posts Tagged ‘محتاج’

۶- پاسخ ‹گفتم گفت› ۱

۰۸ مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 1»

وقتی که من اون حرفها رو بهش زدم بهم گفت: چند تا چیز رو با هم قاطی کردی. اینکه خدا ما رو محتاج آفریده یک حرفیه و اینکه عبادت کردن به خاطر چیه یه حرف دیگه است.

بعد شروع کرد جواب سؤال من رو بده (که بیشترش چون فلسفی بود نفهمیدم ولی اون مقداریش رو که فهمیدم و من رو تقریباً قانع کرد رو برای شما هم میگم اگه نظری داشتین بگین).

میگفت: خدا ما رو محتاج نیافریده!

میگفت: یک مثال برات بزنم: فرض کن در وسط یک بیابان برهوت، یک شهر بزرگِ آباد با دیوارهای سر به فلک کشیده‌ی دور شهر وجود داره … وسط این شهر کاخی بر پا شده و خدا حکمران و پادشاه این شهره.

میگفت: ما انسانها (و البته همه‌ی موجودات عالم) بی آب و غذا و بی جا و بی لباس با تمام دردها و نیازها و کمبودها بیرون این شهر در آن بیابان هستیم و در حال جان دادن که ناگاه آن حکمران عیّار از راه می‌رسه و به ملازمان رکابش دستور میده تا ما رو به شهرش ببرن. بعد اونجا به ما آب و غذا و جا و پوشاک میده و خلاصه نیازهامون رو برطرف میکنه. تازه اگر همه‌ی نیازهامون رو هم برطرف نکنه بازم ازش تشکر می‌کنیم میگیم باز همین قدرش هم خیلی مردونگی کرده.

مثال ما و خدا اینطوریه. یعنی نیاز و فقر ما مال ذاتمون هست نه اینکه خدا ما رو نیازمند کرده باشه. ما نیاز به وجود پیدا کردن داشتیم تا تکامل پیدا کنیم، نیاز به امور مادی داشتیم تا این عالَم رو پشت سر بذاریم، نیاز به امور معنوی داشتیم تا رشد روحی کنیم، نیاز به دانش داشتیم تا رشد ذهنی کنیم و … خدا هم به ما وجود داد و هم امور مادی و معنوی رو در اختیارمون گذاشت تا رشد کنیم و از محدودیت‌ها خارج بشیم.

پس به هر مقدار که به ما چیزی بده باید ازش تشکر کنیم چون طلبکارش که نبودیم! بلکه از سر لطف و مهربانی ما رو تیمار میکنه.

پ ن 1: بعداً گفت که منظور از این شهر، عالم وجود هست.

پ ن 2: اینکه اون بیابون یعنی چی و ما مگه کجا بودیم و اون نیازها از کجا اومده بوده و … سؤالهایی بود که پرسیدم و گفت اگر بخوای جوابش رو بدونی باید 20 سال فلسفه بخونی!!! ولی گفت به اون قبلش فکر نکن چون فقط گیج‌تر میشی. همین مقدارش رو هم که فهمیدم باید کلاهم رو پرت کنم آسمون هفتم!

 
۲ دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۵- گفتم گفت (بیان ۱)

۰۱ مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

«گفتم گفت (بیان 1)»

به یکی گفتم: چرا باید این همه عبادت کنیم؟

گفت: خوب برای اینکه شکر نعمتهای خدا رو کرده باشیم دیگه! اون به ما آب و غذا داده و دیگر نیازهامون رو هم برآورده می‌کنه.

گفتم: مثال خدا و خلق شبیه جریان پدر و فرزنده.

گفت: چطور؟

گفتم: پدر و مادر باعث میشن بچه به دنیا بیاد و بعد شروع میکنن نیازهای اون رو برآورده کردن بعد هم به ما میگن! به پدر و مادرتون احترام کنین چون شما رو به وجود آوردن و نیازهاتون رو برآورده کردن و …؛

من قبول دارم که رابطه‌ی خدا و خلق مثل جریان پدر و فرزنده، اما من این طرز احترام کردن رو قبول ندارم چه در مورد خدا و خلق و چه در مورد پدر و فرزند.

گفت: چرا!

گفتم: خوب میخواستن من رو به وجود نیارن! اینکه نیازهای من رو برآورده میکنن که منّت نداره! آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته! ما رو به وجود آوردن و حالا هم باید نیازها رو برآورده کنن؛ وظیفشونه.

گفت: خوب چی میخوای بگی؟

گفتم: جریان خدا و خلق هم همینه؛ خودش ما رو طوری آفریده که همیشه محتاجش باشیم بعد که بهمون نیازهامون رو میده میگه ببینین من چقدر خوبم! عین اینکه شما یک نفر رو معتاد کنی بعد بری بهش مواد مخدر مجانی بدی بگی ببین من چقدر دوست دارم که مواد مجانی بهت میدم!

خوب من چطور چنین خدایی رو دوست داشته باشم و بهش عشق بورزم؟ من رو محتاج کرده و بعد هم یکسره منّت سرم میذاره که ببین من بهت مواد میدم حالا باید من رو عبادت کنی.

به نظرتون چه جوابی به من داده باشه خوبه؟ (پست های بعدی رو پیگیری کنین)

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی