RSS
 

Posts Tagged ‘وجود’

۹- پاسخ ‹گفتم گفت› ۳

۲۴ مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 3»

سؤالی را در مطلب قبلی (گفتم گفت بیان 2) طرح کردیم:

آیا خدا با متفاوت خلق کردن ما، به ما ظلم کرده است؟

کلید حل این سؤال رو تو این مساله باید جستجو کنیم که:

وقتی با شرایط بیرونی و درونی خاصی پا به این عالم میذاریم، میشه این انتظار رو از خدا داشت که بر اساس حکمت خودش امکانات رو متناسب با هویت من برای من قرار بده.

اما قبل از اینکه پا به عالم هستی بذاریم (و در واقع وقتی که اصلاً نیستیم!) دیگه چه حقی داریم که همچین سؤالی رو بپرسیم که آیا خدا با متفاوت خلق کردن ما در حق ما ظلم کرده یا نکرده؟

این حق به این خاطر وجود نداره چون صاحب حقی! وجود نداره. بنابراین تا قبل از اینکه خدا به ما هستی ببخشه ما نمیتونیم همچین سؤالی بکنیم و این اوست که لطف کرده و ما رو از عدمستان به وادی وجود منتقل میکنه.

توضیح بیشتر اینکه شاید علت این سؤال این باشه که ما برای خودمون قبل از ورود به این عالم یک من مستقلی فرض می کنیم (و لو به صورت ناخودآگاه) و با توجه به اون «من مستقل» این سؤال رو می پرسیم که چرا در حق من ظلم شده؟ در حالیکه اصلا این من قبل از عالم وجود نداشته تا استحقاق یک نوعی خاصی از امکانات رو داشته باشه و حالا که بهش ندادن بخواد اعتراض کنه.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی

 

۶- پاسخ ‹گفتم گفت› ۱

۰۸ مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

«پاسخ گفتم گفت قسمت 1»

وقتی که من اون حرفها رو بهش زدم بهم گفت: چند تا چیز رو با هم قاطی کردی. اینکه خدا ما رو محتاج آفریده یک حرفیه و اینکه عبادت کردن به خاطر چیه یه حرف دیگه است.

بعد شروع کرد جواب سؤال من رو بده (که بیشترش چون فلسفی بود نفهمیدم ولی اون مقداریش رو که فهمیدم و من رو تقریباً قانع کرد رو برای شما هم میگم اگه نظری داشتین بگین).

میگفت: خدا ما رو محتاج نیافریده!

میگفت: یک مثال برات بزنم: فرض کن در وسط یک بیابان برهوت، یک شهر بزرگِ آباد با دیوارهای سر به فلک کشیده‌ی دور شهر وجود داره … وسط این شهر کاخی بر پا شده و خدا حکمران و پادشاه این شهره.

میگفت: ما انسانها (و البته همه‌ی موجودات عالم) بی آب و غذا و بی جا و بی لباس با تمام دردها و نیازها و کمبودها بیرون این شهر در آن بیابان هستیم و در حال جان دادن که ناگاه آن حکمران عیّار از راه می‌رسه و به ملازمان رکابش دستور میده تا ما رو به شهرش ببرن. بعد اونجا به ما آب و غذا و جا و پوشاک میده و خلاصه نیازهامون رو برطرف میکنه. تازه اگر همه‌ی نیازهامون رو هم برطرف نکنه بازم ازش تشکر می‌کنیم میگیم باز همین قدرش هم خیلی مردونگی کرده.

مثال ما و خدا اینطوریه. یعنی نیاز و فقر ما مال ذاتمون هست نه اینکه خدا ما رو نیازمند کرده باشه. ما نیاز به وجود پیدا کردن داشتیم تا تکامل پیدا کنیم، نیاز به امور مادی داشتیم تا این عالَم رو پشت سر بذاریم، نیاز به امور معنوی داشتیم تا رشد روحی کنیم، نیاز به دانش داشتیم تا رشد ذهنی کنیم و … خدا هم به ما وجود داد و هم امور مادی و معنوی رو در اختیارمون گذاشت تا رشد کنیم و از محدودیت‌ها خارج بشیم.

پس به هر مقدار که به ما چیزی بده باید ازش تشکر کنیم چون طلبکارش که نبودیم! بلکه از سر لطف و مهربانی ما رو تیمار میکنه.

پ ن 1: بعداً گفت که منظور از این شهر، عالم وجود هست.

پ ن 2: اینکه اون بیابون یعنی چی و ما مگه کجا بودیم و اون نیازها از کجا اومده بوده و … سؤالهایی بود که پرسیدم و گفت اگر بخوای جوابش رو بدونی باید 20 سال فلسفه بخونی!!! ولی گفت به اون قبلش فکر نکن چون فقط گیج‌تر میشی. همین مقدارش رو هم که فهمیدم باید کلاهم رو پرت کنم آسمون هفتم!

 
۲ دیدگاه

نوشته شده در دسته نگرشی - اعتقادی